Changement d'adresse

Changement d'adresse          آدرسم عوض شده ... اينجام

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸۳

 

So many things left unsaid between us! I am waiting for you to say it and u r waiting for me ... People say that time has the answer for all of the questions. If only time can wait for you and me ... And If only I can wait for time to say it all! It is not too early ... What if it becomes too late? you know ? I am tired of waiting ...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۳

 

I have left you behind ...

            I have left everything behind .

                                          Myself most of all ...

                                                     It is such a shame ..

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ،۱۳۸۳

ٌWish I could tell all that to the one I am dreaming of

بدون شرح ...

But where do all that come from ???

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۳

 

دلم يه هوای منهای سی ميخواد که بشه توش نفس کشيد ... اينجا اکسيژن نيست ... نميشه نفش کشيد ... دلم اسکی هم ميخواد و فقط هم تو ديزين ...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۳

آخ ...

هميشه وقتی گريه ام ميگرفت و مجبور بودم به هر دليلی بغضم رو فرو بدم گلو درد ميگرفتم ... ولی انگار يه حرف هم که تو دلم ميمونه و نميتونم بزنم نه تنها گلو درد مياره بلکه دل درد هم مياره ... آخ دلم ...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۳

خدايا شکرت

خدايا شکرت ...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸۳

 

- خوبه ديگه!!‌ ۱۰ روزه سرما خوردم!‌هنوز هم خوب نشدم ... ولی باز هم از رو نميرم و لخت ميگردم!!‌

- هوای پاريس سرد شده ... منم سردمه ... ولی خيلی بيخيالم... دلم يه چيزای ديگه ميخواد  ... واسه همينه به هوا و لباس اصلا اهميت نميدم ... فکر کنم آخر سر همه امتحانهامو بيفتم ...

- بد هم نيست آدم بعضی اوقات حتی اگه کلاس نداشته باشه باز پا شه بره دانشگاه درس بخونه!!! نتيجه اش از خونه خوابيدن بهتره فکر کنم ... ثوابش هم بيشتر ...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸۳

پروژه

پروژه دارم! به انتخاب خود!! آسمون پاريس هم اين روزا مثل من بين ابری و آفتابی ميگرده (فعلم درست بود؟؟) ای بابا!! کی بهار ميشه پس؟؟
ولی من اين روزا رو دوست دارم! دوست دارم بهار شه! ولی اگه با بهار شدن همه چی تموم شه ميخوام ۱۰۰ سال سياه نه بهار شه! نه آفتاب... نه هيچ چی!!‌

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۳

J'ai envie de rien

حوصله هيچی ندارم... يه هويی اينطوری شدم... يا خيلی خوشحالم يا خيلی ناراحت ... هوس رفتن کردم ... اينجا جای موندن نيست ... جای من نيست ...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۳

دنگ!

شما اگه تو عالم خودتون باشين، با کلی ذوق و شوق از پيشرفت تو بعضی زمينه ها، بعد دنبال يکی تو کتابخانه! بعد حواستون نباشه محکم بخوريد به ستون به طوری که Bang  صدا بده، اون هم تو کتابخونه که يکی عطسه ميکنه همه ميشنوند، چه احساسی بهتون دست ميده؟؟ تازه بعدش هم رفتم تو در شيشه ای!!! نمیدونم چه کاريه در ها رو شيشه ای درست ميکنند!!! جمعه ها هم داستانيه واسه خودش!!! والا به خدا...!!!

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ مهر ،۱۳۸۳

آشنای غريب

از اين چيزهای چينی بوگندوها که روشن ميکنی تا هوا رو خوشبو کنن! يک موسيقی ايرانی. جايی برای نشستن و کتابی فارسی در دست برای خواندن. شايد هم فقط برای نگاه کردن به خطوطش ...

يادم اومد که يک هفته است ميخوام بنويسم. نه! ۹ روز. هنوز آلزايمر نگرفتم...

اون روز برام خيلی زود گذشت. خواب نبودم. حتی خسته هم نبودم. او خسته بود. گفت ۳۶ ساعته نخوبيدم. چشمهاش ازفرط خستگی داشت از حال ميرفت. اينو خودش ميگفت. من اين چشمها رو به ياد نداشتم. ميگفنتد ديدمشون اما در خاطر نداشتم! نميتونم بگم چقدر خسته بودند. فقط ميدونم اين چشمها خوشحال بودن. خيلی! چشم خوانيم خوبه. مثل حافظه ام نيست. اشک نريختم. برام عجيب بود! اما او ريخت... گفت آرزوم بود ... نميدونستم چی بگم! گفتم ما هم! اما چه خاطره ای داشتم؟ هيچ! بايد می ساختمشون! اما خوشحال بودم. از ديدن دوباره يک آشنا... يک آشنای غريبه. يک دوست... يکی که دوستم داره و ما هم دوستش داريم... دوباره رفتيم همون جايی که سه ماه قبل با آشنای غريبه ديگری رفته بوديم... چمن ها هنوز سبز بودند و هوا آفتابی...

دنيای بزرگيه. اما ميشه کوچک هم باشه. خيلی کوچک. اونقدر که آشناهای غريبه رو دوباره توش پيدا کرد. بهشون لبخند زد و در مقابل جمله دوستت دارمشون سر رو به علامت منم همينطور تکون داد. يعنی ميشه دوباره...؟؟؟

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۳

روزنگار من!

دانشگاه شلوغ بود. يک صف طولاني. حوصله ايستادن نداشتم. گفتم ميروم فردا ميآيم. به بهانه ديدن دوستی و دادن چند نمونه سوال امتحاتی سوار مترو شدم. برج ايفل رو خيلی وقت بود از نزديک نديده بودم. هميشه هر جای پاريس که باشم از دور بهم چشمک ميزند ولی شايد آخرين باريکه رفتم زيرش همون دفعه ای بود که با مهمونی عزيز توی ۲ روز همه پاريس رو زير پا گذاشتيم. يا شايد اون نيمه شب که با دوستان از آلمان اومده به زيرش رفتيم و فوتبال بازی کرديم!

کمتر پيش مياد اون طرفا برم. معمولا وقتهايی که برای خودمه رو کنار رود سن سپری ميکنم.

نمیدونم هوا غبار داشت يا شيشه های عينک نقره ای رنگ من خاک گرفته بود! مثل هميشه پر از توريست! جای زيبايی است. ايستادم به تماشا. نميدونم چند دقيقه ولی سرم از آفتاب درد گرفته بود. راهم رو کشيدم به طرف قبرستانی همون نزديکی ها. قبرستانی قديمی با درختانی بلند و قبرهايی که صاحبانش شايد بيش از ۲ قرن است که آنجا خوابيده اند. آبی به صورتم زدم و با قدم هايی آرام با راه افتادم. سکوت بود و سکوت... 

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۳

 

Oh home sweet home!!!

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸۳

I am on holidays

Can be called Some Kind of a NO-Internet Diet!!!! I love it!

Maldives

Maldives

 

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸۳

ای کاش...

ای کاش...
ای کاش آدمی وطنش را
همچون بنفشه ها
يک روز می توانست
همراه خويشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران، در آفتاب پاک.

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸۳

الان فقط يه چيز می مونه : يادش بخير...

- ما باهات تا آخر میآییم. تا اون دم آخر.
- نه نیاین، برین شما.
- آخه ما دوست داریم، مگه مزاحمیم؟
- نه بابا ! من چاکر شما هم هستم. ولی برین ... میخوام ببینم که دارین میرین ...
سکوت کردم. با يک اشاره : okay 
دلم گرفت. هنوز ۲ روز نشده بود ... پيش خودم ميگم It is so unfair ... ولی من چرا اينقدر زود دل ميبندم؟ منو بغل ميکنه و ميگه خيلی دوستت دارم. لال ميشم. ميگم به خدا کم بود ... هنوز هم دير نشده. بابا بيا بيخيال شو. اما دلم ميگه چرا چرت ميگی؟ دير شده ... خيلی هم دير شده ... خيلی ...
بهش ميگم ولی ازت کلی خاطره می مونه. سرشو به علامت مثبت تکون ميده. ميگم از همه مهمتر اون توالت جلوی دانشگاهه!‌ خودمونيما،‌خيلی چسبيد. قاه قاه مي خنده ... ميگم ميدونی! ديگه هر وقت توی اون آمفی کلاس داشته باشم رو نيمکت دوم مينشينم ... درست همون جايی که عکس انداختيم ... میدونم توی دلش آشوبه ... توی ذهنم همه لحظات رو مرور میکنم : پیک نیک کنار رود سن، Saint-Michel، Notre-Dame، برج ایفل، شانزه لیزه. موزه لوور و اون دور دورا ... خیلی دور ...
هیچ وقت رفتن کسی رو ندیدم. همیشه من رفتم و بقيه دیدن. نمیدونم چرا اون میخواست ما بریم و اون ببینه. شاید چون رفتن به سختی ماندن و دیدن نیست. میدونستم عاشق ماست... یه سیگار دیگه روشن میکنه... ما دور میشیم... ميگم میخواد گریه کنه... دوربینشو در میاره. نمیدونم چند تا عکس باهاش گرفتیم. شاید ۱۰۰ تا!‌ شاید هم بیشتر...
دست تکون میدیم ... اون عکس میگیره ...

چقدر توی پاریس زیبا تنهام...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ،۱۳۸۳

 

I hate lying but sometimes I have to ... I am no good at it ... but it usually works  ... It really works and that is the main reason which encourages me to do it again and again and again ... But this time I am happy ... Wish mom were here 

* * *

4 years back ... on June 13th, 2000 ... I saw the sky of Tehran for the last time ...

 

Toulouse

                    

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸۳

Bordeaux

موسيو ريگان هم که مرد! اميدوارم بهش تو جهنم خوش بگذره!‌ در کنار خمينی!

منم دارم ميرم سفر! ولی برميگردم!

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸۳

يک ساله شدی!

خوب، هميشه تو روزايی مثل اين روزها لحظات خوب هم هست! وبلاگم هم به خودم رفته. درست وسط امتحانا به دنيا اومد و توی همون روزی که هاتف عزيزم هم به دنيا اومد و جمع ۴ نفری خانواده ما به اضافه يک شد! درست يادمه. ۷ سالم بود. گفتند پسره و من گريه کردم آخه خواهر ميخواستم... حامد شرط بندی رو برده بود. يادمه وقتی ديدمش گفتم اه... اين چقدر کوچولو است. ولی عاشقش شدم... مثل همه...

هاتف جون تولدت مبارک!‌ تولد وبلاگ خواهرت هم مبارک!‌

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸۳

 

I am fine, feel much better now ...

                                                      Exams will start in two weeks time ....

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

Je suis un peu fatigée... mais tout va bien! ça va aller ... ça va aller... ça va aller ...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳

گيجم من...

دختر بدی شدم. ديروز دزدی هم کردم. هيچ دردی رو هم دوا نکرد. ولی خوب... نميدونم چرا هيچ عين خيالم هم نيست. يعنی وجدانم رو از دست دادم؟ نه... اين ممکن نيست... نميدونم... شايد هم باشه ... شايد واسه همينه که miracle برام از آسمون نمياد!! برای بقيه مياد... خودم ديدم! همين امروز... بايد يه کارايی کنم...!!! نميدونم چيکار ولی...!!! فقط ميدونم اينطوری نميشه! هنوز هم خوشحالم. شايد اين خوشحاليه که نگرانم ميکنه... چقدر گيجم.... ولی فقط بعضی اوقات اعصابم خرد ميشه و احساس خفگی ميکنم. آخه اين مرد حرف نميزند. اون يکيا هم من باهاشون حرف نميزنم! پس من چيکار کنم؟؟؟

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸۳

من خوشحالم

امروز روز خوبيه... من خوشحالم! دوست دارم حتی از خوشحالی گريه کنم!‌ شايد خوشحاليم بيخود باشه! دوشنبه معلوم ميشه. فقط نگرانم يه کم! ولی بيخيال!
من خوشحالم... بايد باشم! چندی پيش خورد تو ذوقم! اومدم کشف کنم ولی نشد! حالا بايد برم دنبالش!‌ بايد پيدا بشه وگرنه ميميرم...(دروغ گو)

بابا اصلا من خوشحالم. گور بابای ...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

Life and Death

You must not wish to die for death will come no matter what. You must fight to live...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

Pretend to be STRONG, even if you are NOT...!!!

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸۳

نوروز ۸۳

امروز جمعه، 29 اسفند، 1382 اين چيه اين بالا نوشته؟؟؟

ای بابا!! مگه فردا اول فروردين نيست؟ امسال سال کبيسه نبود؟؟؟ نميدونم يعنی من اينقدر حواسم پرته؟؟؟ قاطی کردم!!!

اينجا که خبری نيست! تا ۸:۳۰ شب دانشگاه بودم! هفته ديگه ۵ تا امتحان! همش هم سرنوشت ساز!(چه حرف مزخرفی) شوخی نداره! کنسرت ابی نميرم چون درس دارم! فکر کنم يک قرن ميشه سينما نرفتم. آخر سر Cold Mountain و Podium رو آخر سر از رو پرده برميدارن قبل از اينکه برم ببينمشون!!‌

خوب ولی بايد هميشه خوش بين بود ديگه مگه نه؟؟ آهنگ وبلاگمو عوض کردم. سياوش قميشی! اين آهنگ منو ياد آخرين عيدی مياندازه که ايران بودم. نوروز ۷۹. ميدونستم آخريشه! برای همين خواستم فقط بهم خوش بگذره. واقعا گذشت. خاطره اش هميشه تو ذهنم می مونه... تمام لحظاتش... چالوس... ويلا... يادش بخير... و اين آهنگ... توی کوچه خودمون تو شهرک جلوی ويلا توی ماشين نشسته بوديم.... من و آرزو و نازنين.... و اين آهنگ... بارها از اول تا آخر گوش کرديم... سه تايي... خودمون بوديم و خودمون... 

۴ سال از اون روزها ميگذره... تو اين سالها خيلی اتفاقا افتاده... نازنين ازدواج کرده. آرزو دانشجو است و من اينجا تو پاريسم...

و امسال سال ۸۳ است!!‌  ۸۳ چيه؟ مگه ۷۹ نبوديم؟ برام غريبه! يه جوريه! برای من آخرين سال تحويل همون سال بود...

برام هيچوقت سفره هفت سين معنی نداشته! به ياد ندارم مامانم سبزه درست کرده باشه. واسه همين هم هيچ خاطره ای باهاش ندارم! تو ذهنم عيد مساوی شمال بود. شمال و فقط شمال...

                                                                                        نوروز ۸۳

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٢

A WAR...

They call this war a cloud over the land, but they make the weather and then they stand in the rain and say: Shit it's raining!!!

A phrase from the film Cold Mountain

Bush and Hitler

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٢

اين نيز بگذرد...

اينم محض آپديت کردن! حالم ديگه داره به هم ميخوره! اين روزها هر چی میدوم باز نميرسم...

همش به خودم ميگم اين نيز بگذرد... اين نيز بگذرد... اين نيز بگذرد...

ولی خوب چطور گذشتنش مهمه...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٢

يه جوری شدم...

اين روزها همش دارم گند ميزنم. بايد حواسم رو بيشتر جمع کنم. دوستی هام، رفتارهام، همه چی. شايد يه کم عذاب وجدان پيدا کردم. ول کن بابا. بزن به دنده بيخيالی. زدم ولی بعضی اوقات دوباره قاطی ميکنم...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٢

مفيدترين کار...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٢

دايی مرتضی ديگه اينجا نيست...

بهش ميگن سن ولنتاین. با سارا رفتيم ديدن مهرانه. خيلی خوش گذشت. کلی حرف زديم. ولی بعدش... خورد تو ذوقم... خيلی زياد...
شايد ۲ ساعت نشده که دائی مرتضی (دايی مامانم) از دنيا رفت. آدم خوبی بود. نقاش بود و ويلن ميزد. يادمه تمام خونشون پر بود از نقاشی هاش. چقدر هم زيبا ميکشيد.
 دو هفته ای ميشد توی کما بود. تصادف با موتور...
فقط دلم برای زنش ميسوزه چون تنها شد. و مامان بزرگم که خيلی به داداشش وابسته بود. الان زنگ زديم ايران و باهاش حرف زديم. خدا ميدونه تو دلش چی ميگذره... ميدونم همشو ميريزه تو خودش. خاله نرگس ميگفت مامان پری تو خودشه... 
خيلی سخته...

زندگی صحنه زيبای هنرمندی ماست   
                 هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود   
                                                صحنه پيوسته بجاست
                                                          خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد...

 

 

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢

روح منی خمينی بت شکنی خمينی...

 بدون شرح!

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٢

L'amour


L'amour est un rendez-vous qui n'a pas d'heure!

اينو الان خوندم. يه جوری شدم. صورت مامانشو نگاه کنيد

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٢

مزخرفترين برنامه دنيا و عاقلترين بیننده

از اين برنامه مزخرفتر خودشه. يه پسر!‌ با ۲۰ تا دختر!‌ در عرض چند هفته بايد يکيشون بمونه به اسم زن زندگی اين مرد! اينقدر مزخرفه که حال توضيح دادانشو هم ندارم!‌ جلوی دوربين تلويزيون با هم آشنا ميشن (حالا اگه فيلم نباشه) با هم حرف ميزنن!‌ حرف دل خصوصا. عاشق ميشن! گريه ميکنند. خيت ميشن چون گل پسر هر دفعه بايد يک يا چند تاشونو حذف کنه تا در آخر فقط يه نفر بمونه!‌ ماجراييه واسه خودش!‌ کپی زدن از مدل آمريکائيش فقط با اين فرق که اونجا يه دختر بود و ۲۰ پسر!‌ حالا اينکه تازه خوبه. پارسال ۱۶ تا جوون - ۸ دختر و ۸ پسر -  رو کرده بودند تو يه خونه اسمش بود Nice People يعنی مردمان ناز!!! اهر کدوم از يه کشور اروپايی تا مثلا Nice ترين آدم يا مليت اروپا معلوم شه!‌ خلاصه کرده بودنشو توی يه خونه بزرگ با استخر و تشريفات. همه جای خونه هم از حياط گرفته تا اتاق خواب و حمام پر دوبين بود! ‌۲۴ ساعته!‌ فقط توی توالت از دست بقيه راحت بودی! خوب البته منطقی هم هست چون اونجا خبر خاصی نيست!‌ (نخير اتفاقا همه خبرها اونجاست ولی به کسی مربوط نيست.) خلاصه اينکه برادرا و خواهرها ماشالا همه مومن! هر هفته بنابر رای بینده ها يکی از اونا حذف ميشد و از اون خونه می اومد بيرون!‌ چقدر خرج،‌ چقدر تشريفات برای يه مشت احمق. مردم تو دنيا نون ندارن بخورن اونوقت همه هم و غم اين برنامه پخش هر چه بهتر اين مزخرقات بود!‌ 

آدم می مونه چی بگه!

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٢

تابو...

داشتم تلويزيون نگاه ميکردم. يک برنامه مستند از بچه ها. از بچه های بغداد و خيابون خوابيدناشون تا دخترها بچه هايی که تو فرانسه قربانی تجاوز جنسی قرار ميگيرند و طبق قانون از خانواده هاشون گرفته به خانه های خاص سپرده ميشون. ميگفت توی فرانسه از هر ۹ دختر يکی قربانی تجاوز جنسی قبل از سن ۱۸ سالگی ميشه. و من داشتم فکر ميکردم که اين رقم توی ايران چقدر است. بيشتر؟ کمتر؟ اصلا راجع بهش صحبت ميشه؟ يا به قول معروف يه مسئله تابو است!!!...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٢

Complicated Woman

- You are a complicated woman, aren't you?

- I am not. I am just really good at complicating things...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٢

تولد

دليل آمدنم را نميدانم. شايد ميل پدر و مادری برای داشتن فرزندی ديگر،‌ يا خواسته پدربزرگ و مادربزرگی برای داشتن نوه ای ديگر، يا شايد هم نتيجه خطايی کوتاه به بهای بخشيدن جان...

در يک روز سرد زمستانی، تهران،‌ بيمارستان عيوض زاده. سال ۱۳۶۱...

نامم رو هدی گذاشتند، به معنای هدايت کننده، دهمين نوه پدری، سومين نوه مادری، دومين فرزند و تنها دختر خانواده هستم. پدری دارم از گل بهتر، مادری از ماه زيباتر و دو برادر که از جان برايم عزيزترند. 

                                                               
                            Birthday Cake

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٢

 

Today is the first day of the rest day of your life.

You know, this is true except for the day you die...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٢

WHY DO WE DIE

We are the same people.
Why do we die?
Why...
We die only because we happened to be born...
We happened to be born...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ دی ،۱۳۸٢

ياد تو...

حالم بده... تلويزيون فرانسه، کانال BBC ، CNN، کانال اخبار فرانسه LCI و EuroNews  رو از جمعه تا حالا همش دارم نگاه ميکنم! اخبار اولشون در مورد زلزله ايرانه. خيلی حرفها ميخوام بزنم ولی حوصله اش نيست. همه خسته اند. الان هم که دارم مينويسم CNN باز هم از ايران ميگه! ميگه و ميگه و بعد در يه آن، انگار همه چيز تموم شده. ميره سر خبر بعدی. اينقدر راحت خبر مردن بيش از 25000 نفر مخابره ميشه. منم صدای تلويزيون رو کم ميکنم. انگار هيچ چيز ديگه تو دنيا برام مهم نيست...

وقتی پست قبلی رو مينوشتم اصلا به مغزم خطور نميکرد که پست بعديم از غم بگه! نميدونم کی ميخوايم از خواب بلند شيم! شايد هيچوقت!شايد هم اصلا بيدار بيداريم. شايد به همين راضیيم! تر و خشک با هم سوختند... دلم پر از غم شد. آقای خاتمی و خامنه ای هم انگار تازه يادشون افتاده برن اونورا يه سر بزنن!‌ بعد از ۴ روز. نه اين اونا نيستند. اين ماييم. ماييم که به اونا اجازه اين کارو ميديم! امروز ظهر اخبار فرانسه با يکی از گزارشگرها که رفته بود بم صحبت ميکرد. ميگفت وقتی توی الجزاير زلزله اومد و منتخب مردم بعد از چند روز از اونجا دیدن کرد، با بطريهای آب و سنگ استقبال شد. ميگفت بعيده اين اتفاق در اينجا بيفته. اينجا ايران هست. ما در حکومت اسلامی هستيم. اينجا ما از حکومت انتقاد نميکنيم! ...

فردا از خواب بلند ميشم و به آسمان نگاه ميکنم. آری، آسمان هنوز آبيست و قناری هنوز ميخواند.

بياييم به ياد رفتگان زلزله بم  روشن کنيم...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ دی ،۱۳۸٢

...

ميخوام برای خودم بنويسم! فقط برای خودم، و برای دلم! قبل از اين هم همين بوده. ولی اين دفعه دلم ميخواد يه کم روش تاکيد کنم. خوب، خانومی، حالا چی ميخوای بگي؟

- تو زندگيم داره اتفاقای عجيبی ميافته! چيزايی که خيلی وقته ميخواستم اتفاق بيافته ولی حالا که داره کم کم وقتش ميرسه يه جوريم! نگران نيستم ها! نه، خيلی هم خوشحالم. کلی آرزو دارم. بعضيهاش فقط مال دل خودمه و نميشه برای کسی گفت. مثل همين يکی.....

- تعطيل شديم. برای ۲ تا يه هفته! بعدش ۲ تا يه هفته کلاس داريم. بعد يه هفته برای امتحانا تعطیليم. بعد يه هفته امتحان داريم! بعدش تعطيلات! ولی فقط يه هفته! و بعد ترم جديد که ۱۳ تا يه هفته است! وای چقدر هفته! خسته شدم. دوست دارم بگذره! ولی ميدونم فقط گذشتن مهم نيست. چطور گذشتن مهمه...

 

 

Merry Christmas and happy New Year
Joyeux Noël et bonne année

 

راستي شب يلدا هم مبارك... 

 

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٢

غيبت...

يه مدتی بايد نباشم،  بد جوری گرفتار و درگيرم. اينم بگذره راحت ميشم! البته چه جور گذشتنش مهمه! ولی خوب... ترجيح ميدم اين روزهام رو توی وبلاگم ثبت نکنم. به اندازه کافی خودش تو ذهنم ثبت ميشه.

دلم واسه اينجا تنگ ميشه...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٢

ترجمه... عشق از ديد کودکان

دير شد، ميدونم. هر شب به وبلاگم سز ميزدم ولی اين چند روزه اينقدر سرم شلوغ بود که وقت وبلاگ نوشتن رو نداشتم! کلی امتحان! پشت سر هم. ماجرايی بود...

ولی سهی عزيز زحمت ترجمه رو برام کشيد و چند روز پيش برام E-Mail کرد. دستش درد نکنه. واقعا زيبا ترجمه کرده!

عشق از دید بچه های 4 تا 8 سال :

 

  • عشق وقتی است که کسی که دوستمان دارید،  نام ما را به گونه ای متفاوت ادا میکند و انگار که نام ما در دهانش امن است.
  • عشق وقتی است که مادر بزرگم بخاطر ورم مفاصل نمیتواند ناخنهای پایش را لاک بزند و پدر بزرگ اینکار را برایش میکند، و سپس پدر بزرگ هم دجار ورم مفاصل در دستهایش میشود.
  • عشق وقتی است که یک دختر عطر میزند و یک پسر به ریشهاش لوسیون، و آنوقت برای استشمام این بوها با هم بیرون میروند.
  • عشق وقتی است که برای غذا خوردن بیرون میروید و بیشترسيب زمينی سرخ شده تان را به کسی میدهید بدون اینکه از او بخواهید از مال خودش به شما بدهد.
  • عشق وقتی است که کسی با شما بدرفتاری میکند و شما عصبانی هستید اما برای اینکه او گریه نکند، داد نمیزنید.
  • نباید وقتی واقعیت ندارد بگوئیم "دوستت دارم" اما وقتی واقعیت دارد باید به کرات بگوئیم. چيزی که مردم فراموش میکنند.
  • عشق چيزيست که باعث لبخند ميشود، حتی وقتی خسته ایم.
  • عشق وقتی است که مامان بهترین تکه مرغ را به بابا میدهد.
  • عشق وقتی است که یک پیرزن و یک پیرمرد هنوز با هم دوست هستند، حتی وقتی که همديگر رو خوب ميشناسند.
  • عشق وقتی است که مامان برای بابا قهوه درست میکند اما پیش از آنکه آنرا به او بدهد طعمش را میچشد تا مطمئن شود که خوب است.

                              عشق وقتی هنوز وجود دارد که آنرا با دید کودکان بنگرند.....

 

                                        قلب کودکی تان را حفظ کنید، این قدرت عشق واقعی را به شما بازمیگرداند..

 

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ آبان ،۱۳۸٢

Que veut dire l'amour?

اين همين امروز بدستم رسيد! خيلی قشنگه! واسه همين هم گذاشتمش تو وبلاگم! البته احتمالا خيلی از کسايی که وبلاگم رو ميخونن فرانسه بلد نيسند، واسه همين در اولين فرصت ترجمه اش رو هم ميذارم! واسه خودمم خوبه!

فقط بگم در مورد عشق گفته! از ديد بچه های ۴ تا ۸ سال!

 

Que veut dire l'amour

 

Vu par des enfants de 4-8 ans:

 

* Quand quelqu’un nous aime, la manière de dire notre nom est différente. On sait que notre nom est en sécurité dans leur bouche.

 

* Quand ma grand-mère a eu de l’arthrite et qu’elle ne pouvait plus mettre de vernis sur ses ongles d’orteils, mon grand-père le faisait pour elle, même après, quand il avait aussi de l’arthrite dans les mains.

 

* L’amour c’est quand une fille se met du parfum et le garçon se met de la lotion à barbe et qu’ils sortent ensemble pour se sentir.

 

* L’amour c’est quand vous sortez manger et que vous donnez à quelqu’un beaucoup de vos frites sans demander que l’autre vous donne les siennes.

 

* L’amour c’est quand quelqu’un vous fait du mal et que vous êtes fâché mais vous ne criez pas pour ne pas le faire pleurer.

 

* On ne doit pas dire « Je t’aime » si cela n’est pas vrai. Mais si cela est vrai, on doit le dire beaucoup. Les gens oublient.

 

*L’amour c’est ce qui nous fait sourire même quand on est fatigué.

  

* L’amour c’est quand maman donne à papa le meilleur morceau de poulet.

 

* L’amour c’est quand une vieille femme et un vieil homme sont encore amis, même quand ils se connaissent bien.

 

* L’amour c’est quand maman fait du café à papa et qu’elle y goûte avant de lui donner, pour s’assurer qu’il est bon.

 

Comme quoi l’amour est encore accessible quand on le voit avec ses yeux d’enfant…

 

Gardez surtout votre cœur d’enfant, il vous rend capable de véritable amour…

 

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ،۱۳۸٢

پدربزرگ

بابام رفته ايران. حال پدربزرگم خرابه! حواسشو از دست داده و خيلی هم ضعيف شده. ۹۰ سالشه. سال ۱۲۹۳ به دنيا اومده. چند سالی ميشه نديدمش. تو عکسهاش اصلا اونی نيست که بود وقتی آخرين بار ديدمش! درست يادمه. روزی که از ايران اومدم. با پسر عمه ام رفتيم خونشون که از اونو مامان بزرگم که ديگه سالهاست آلزايمر داره و هيچ کس رو نميشناسه خداحافظی کنم. ولی مامان جون انگار فهميد که دارم ميرم وقتی دستشو گرفتم و بوسيدمش. روی تخت دراز کشيده بود. آقا جون حالش خوب بود و میتونست راه بره. فقط چشمهاش خوب نميديد. منو تا دم در همراهی کرد. همديگرو بوسيديم. ديگه نديدمش...

گرچه بودن و نبودنشون ديگه خيلی وقته تاثيری تو زندگيم نداره. ولی هميشه برام يه دلخوشی بوده که آره، منم پدر بزرگ - مادر بزرگ دارم! خدا شفاشون بده...

 

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٢

خبرهای دست اول!!!

* بايد اعتراف کنم که وبلاگم رو دوست دارم! چيز جديدی نيست، ميدونم! خوب البته همه اينحوری هستند. آخه مگه ميشه کسی چيزی چيزی رو که خودش به دست خودش درست کرده رو دوست نداشته باشه! برای منم وبلاگم درست مثل بچه ای هست که مادرش اگه روزی ازش خبر نگيره شب خوابش نمی بره! اين بچه خيلی مونده تا بزرگ شه!

* شايد آخرين نفری هستم که اين خبر رو توی وبلاگم مينوسم؛ منظورم دادن جايزه صلح به خانوم شيرين عبادی. خيلی خوشحال شدم. تلويزيون فرانسه, CNN و BBC بارها اين خبر رو پخش کردند و برای من هر بار تازگی بار اول رو داشت. به تلويزيون خيره ميشدم و تو دلم خدا رو شکر ميکردم. واقعا لذت بردم.

* هفته اول کلاسها هم تموم شد و خدا رو شکر همه چيز بجز مکانيک برام قابل فهم بود.

* ظاهرا همين روزها داريوش توی پاريس کنسرت داره! اما من نميرم. چون نه پولشو دارم، نه وقت و نه ماشينی که شب باهاش برگردم خونه. چون خارج پاريسه و تو اون موقع شب از مترو خبری نيست! خلاصه انگار ميگن آخرين کنسرتشه. يکی که ميگفت چاخانه، دوباره وقتی پولهاش تموم شه دوباره کنسرت ميذاره! نميدونم! من که خيلی دوستش دارم! خلاصه هر کی ميره اميدوارم بهش خوش بگذره!

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٢

La Nuit Blanche

ديشب تو پاريس La nuit blanche (شب سفيد) بود. برای دومين سال! ما هم رفتيم بيرون. چقدر شلوغ بود! همه تو خيابون بودن و ظاهرا تا صبح هم برنامه همين بوده!

چقدر هم هوا سرد بود!

يه آقايی که خونش تو ماشينش بود داشت پيانو ميزد و سگش هم با يه کاسه وايساده بود و پول چمع ميکرد! چقدر هم زيبا ميزد.

دور رود سن هم پر بود از آدم و بزن و بکوب و برقص.

خلاصه کلی  جای همه رو خالی کردم!
از سه شنبه هم کلاسها شروع ميشه! هنوز کار پيدا نکردم. راستی، وقت کرديد به وبلاگ اين خانوم هم سر بزنيد!

يه جمله قشنگ هم بگم و برم:

Pour faire la paix avec un ennemi, on doit travailler avec cet ennemi, et cet ennemi devient votre associé.

Nelson Mandela                                                        
Président d'Afrique du sud
Nobel de la paix 1993

برای صلح با يه دشمن ابتدا بايد با او کار کرد سپس اين دشمن همکار ميشود! (من اصلا ترجمه ام خوب نيست)   

نلسون ماندلا
رئيس جمهور آفريقای جنوبی
برنده جايزه نوبل سال ۱۹۹۳

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٢

I love to party

ديشب مهمون داشتيم. خوش گذشت! جای خاله بوسه خالی! از ظهر آشپزی! عجب زرشک پلو با مرغ خوشمزه ای شد!

يه هفته ديگه هم دانشگاهها باز ميشه و سرم دوباره حسابی شلوغ ميشه. اگه بشه ميخوام کار گير بيارم. اينجوری مجبور ميشم برای خودم و وقتم برنامه ريزی بهتری کنم!

بايد کار کنيم تا خسته نشيم. 

اين هفته ديگه آخر کيفه، چون تا ۹ ماه از اين فرصت ها گيرم نمياد! به وبلاگم هم بايد سر بزنم، که بچه ام بی مامان نمونه!

 

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ مهر ،۱۳۸٢

عروسی بهترين دوستم

فردا عروسی بهترين دوستمه! دوستی که روزهای نوجوانيمون رو با هم گذرونديم. با هم بوديم و برای هم بوديم. اما...

خيلی ناراحتم از اينکه نمیتونم در بهترين روز زندگيش شاهد شادترين لبخندش باشم. برای همين به يک تلفن کوتاه و يادداشتی برايش اکتفا ميکنم:

دوست من، اگرچه امروز فاصله ها ابهتشان را به رخمان ميکشند، اما همچنان در پس نگاههاي بي احساس اين مردم بيگانه و در کوچه هاي خيس و نيمه تاريک پاريس، چهره دوستانم را جستجو مي کنم. در اينجا زبان درد مرد نمي فهمند!

نازنين عزيزم، برات شادترين روزها و زيباترين لحظه ها را آرزو ميکنم...

 

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٢

سالمندان


سالمندان

ديروز يکی از کانالهای تلويزيون فرانسه گزارشی از فاجعه امسال تابستون ميداد که حدود ۱۳۰۰۰ شهروند  فرانسوی که بيشترشونو آدمهای پير تشکيل ميدادند، به خاطر هوای گرم جونشونو از دست دادند!
با آقايی صحبت ميکرد که در عرض سه روز پدر، مادر  برادرشو
 از دست داده بو! و بعد داشت فرانسه رو با کشور های ديگه اروپا مثل ايتاليا مقايسه ميکرد، جايی که با وجود داشتن تابستانی گرمتر تنها ۴۰۰۰ نفر قربانی داشت، يعنی حدود يک سوم اينجا!

تحليلشونم اين بود که فرانسوی ها با اين همه ادعای داشتن يک فرهنگ غنی، چرا بايد سالمندانشون اينقدر از جامعه دور افتاده باشند!

مردم اينجا توی فصل تابستون ماه ژوئيه يا اوت رو برای مسافرت و گذروندن تعطيلات اختصاص ميدن و اکثرا ميرن کنار دريا. امسال خيلی از سالمندانی که مردند، پدرها و مادرهای آدمهايی بودند که حتی حاضر نشدند از تعطيلات خود بگذرند!

الان هم که همه برگشتند، فقط توی پاريس، هنوز جسد ۵۰۰ نفر از قربانی ها توی بيمارستانها مونده و هيچ کس ازشون سراغی نميگيره! 

خيلی دردناکه، نه؟ چون برای هيچ آدمی هيچ چيز دردناکتر از اين نيست که احساس کنه فراموش کنه! مخصوصا کسانی که روزی به ما زندگی بخشيدند و حقی به گردن ما دارند.

و فراموش نکنيم که روزی ما نيز پير خواهيم شد...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٢

دلبستگی

خوب، ۱۰ روزی ميشه رسيدم پاريس و سرم اونقدر شلوغ نبود که نتونم بنويسم، در واقع حوصله نوشتن نداشتم يا بهتر بگم، مطلبی برای نوشتن نداشتم! شايد چون هنوز دلم می خواست تو حال و هوای خودم باشم و باور نکنم که پاريس هستم. باور نکنم که اينجام...

البته اين موضوع خيلی هم غمگين نيست. در حقيقت اصلا غمگين نيست. اما وقتی هواپيما تو فرودگاه پاريس فرود می اومد، حس کردم اونقدر هم دلم تنگ نشده که بخوام برگردم. دقيقا همون احساسی رو داشتم که وقتی ميرفتم به اون سفر دو ماهه! نه اينکه خوش نگذشت، اتفاقا خيلی هم خوش گذشت. ولی خوب نه اونجا مال منه و نه من مال اونجا! درست مثل اينجا!


ميدونيد چيه؟ من میگم دلخوشی و دلبستگی آدمها به جايی، بسته به دلبستگی هاشون به آدمهای اونجا داره (خيلی فيلسوفانه شد!)

اما به نظر شما، ما آدمها به راستی به کجا تعلق داريم؟

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٢

پايان سفر...

It takes so much energy to be what you are not.

It takes so little to be what you truely are.

سفر منم فردا به پايان می رسه و بر ميگردم پاريس.

يه ماه ديگه هم که دانشگاه ها باز ميشه و دوباره همه چيز از نو.

يه خورده دلتنگم ولی مهم نيست. زندگی با همه غمهاش

باز هم زيباست...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ شهریور ،۱۳۸٢

مادر



روز مادر مبارک


مامان خوبم،

به تعداد ستاره های آسمون
خدا و به وسعت درياها

دوستت دارم!

!I love you

!Je t'aime

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٢

دوستی

                 دوست آن باشد که گيرد دست دوست                              
                                                        در پريشان حالی و درماندگی
 


سخن بزرگان : «دوست حقيقي آن است كه پشت سر دوست هم صديق باشد.»
              حضرت علي عليه السلام
             

  اما ای کاش دل هامون رو پاک ميکرديم تا لياقت دوستی و دوست داشتن رو داشتیم...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٢

يه جمله قشنگ!

Differences of habit and language are nothing if our aims are identical and our hearts open.

تفاوت بين عادت و زبان هيچ است اگر اهدافمان يکی باشد و فلبهايمان پاک.

اين جمله رو چند وقت پيش يه جايی خوندم! اتفاقا چند روز بعدش که يکی از دوستام به مشکلی بر خورده بود بهش گفتم و ظاهرا کلی هم به دردش خورده بود! ايشالا دوستيشون تا قيامت پابرجا باشه!

دوباره دارم ميرم مسافرت. اما اين دفعه خيلی دور نميشم! يه جای خوش آب و هواست! بهش ميگن Cameron Highlands! البته فقط يه week-end اونجاييم. جاتونو خالی خواهم کرد!

Cameron Highlands

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٢

خوشبختی

وقتی مردم بد بخت و بيچاره رو تو خيابونای دهلی ميديدم، از خودم می پرسيدم پس کجاست اون عدالتی که همه از آن می گويند؟ اصلا عدالت يعنی چه؟ نمی دونم چرا همش دارم از مردم هند اون، هم از بدبختی هاشون حرف ميزنم... يکی بگه تو رو چه به اونا؟ خودمون کم بدبختی داريم؟...

 ولی شايد اين تنها چيزی بود که وقتی اونجا بودم،خيلی برام عجيب بود! تا به حال تو عمرم هيچ جماعتی رو اينگونه نديده بودم! ولی بعضی اوقات به خودم می گفتم: اين شايد از نظر تو بدبختی باشه! نه از نظر اونها! خوشبختی برای هر کس يه جور معنا داره... تو وقتی اونارو با خودت مقايسه می کنی، احساس خوشبختی می کنی و در مقابل دلت نا خودآگاه واسه آدمهايی اينچنين می سوزه...

چقدر از حس دلسوزی بدم مياد، اما وقتی چشم های معصوم کودکان رو توی خيابونا می ديدم دلم از غم پر ميشد...

آدمهايی هم سن و سال برادر کوچک خودم... به خودم ميگفتم مگر انسانها با هم برابر نيستند؟

اينکه وقتی کسی به دنيا مياد، پوستش چه رنگی باشه يا نژادش چی باشه يا خانواده اش کی باشه يا مليتش چی، که دست خودش نسيت؟ ما که حتی آنقدر قدرت نداريم که به دنيا آمدن يا مردنمان را بدست خودمان بگيريم...

                           

                      پس من اگر خوشبختم، اين خوشبختی را مديون کی هستم؟؟

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٢

سفرم به هند!

سلام و صد سلام!

می خواستم يه بيت شعر به مناسبت برگشتم از هند بنويسم اما هيچ چی به نظرم نيومد. خوب پس فقط می نويسم.

گفته بودم دو هفته، شد تقريبا سه هفته! حالا هم دو روزه می خوام بنويسم، اين Persianblog  بازی در مياره! بايد به فکر اسباب کشی باشم!

ولی اول از همه شما که تو نبودنم وبلاگم رو تنها نذاشتيد ممنونم.

حالا يه کم از سفرم بگم:

هند کشور زيبايی به نظرم اومد. البته با ۱۱ روز اونجا موندن اون هم تو دهلی نمی شه قضاوت کرد. هوا گرم بود با رطوبت فراوان. يه روز هم جاتون خالی رفتيم تاج محل و برگشتيم. 

چقدر پر جمعيت بود! تو خيابون پر آدم بود. همه هم بيکار وقتی از ماشين پياده ميشديم دست فروش ها می ريختن سرمون، کلافه می شدی! ولی چقدر مهربون بودن... چشم های معصوم... وقتی تاکسی می گرفتيم، آدم که نگاه تو چشاشون ميکرد دلش نمی اومد سر ۲۰ روپيه چونه بزنه... ولی امان از اين آدم پولداراشون. اين صاحب های مغازه های نسبتا شيک جوری به کارگرهاشون نگاه می کردن و دستور می دادن، آدم دلش کباب ميشد.

ولی عجب طبيعتی داشت. تا چشم کار ميکرد درخت بود. نمی دونم کدوماتون تا حالا هند رفتيد. من که بار اولم بود!

تو مطالب بعديم بازم در مورد هند می نويسم. شما هم اگه چيز جالبی در مورد هند ميدونيد برام بفرستيد!

 

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٢

يه سفر ديگه...

سلام به همه!

آهنگ وبلاگ رو عوض کردم. يه جورايی غمگينه ولی چون مربوط به جايی که ميخوام برم، انتخابش کردم،  ضمن اينکه فوق العاده هم قشنگه و به علاوه  خوب يکی از دوستام هم عاشق اين آهنگه  يادش بخير......

وبلاگ اين خانوم رو هم بخونيد. من که خيلی خوشم می ياد!

يه چيز ديگه: احتمالا تا دو هفته اين وبلاگ آپديت نخواهد شد چون دارم ميرم مسافرت! همون جايی که تو  آهنگ ازش گفته! هند... اميدوارم بهم خوش بگذره  با اينکه می دونم هوا الان تو دهلی خيلی گرمه ولی چون اولين باريه که ميرم اونجا، کلی ذوق دارم! خلاصه به غير از هوای بد جاتون رو خالی می کنم 

پس تا بعد...

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٢

چرت و پرت!!!!!!

خيلی وقته ننوشتم. راستش تنبل شدم، اما دوست دارم بنويسم. ولی نميدونم درمورد چی  يکی می گه از زندگی بنويس، يکی ميگه از وطن... خودم ميگم از خواب. آخه همش ميخوابم. خوب حق هم دارم ( مگه خودم بگم ) ولی بايد خوابيد. اين روزها همه ميخوابند بعضی ها بيدارميشوند، بعضی ها هم مثل لاله ولادن خوابشان ابدی است. روحشون شاد....

* معلم آلمانی داداشم آمده داره بهش درس ميده. واسه همين من اصلا نمفهمم چی دارم مينويسم. برام خيلی ناآشناست، راستش چون غيراز جمله « !Ich liebe dich» چيزی نميفهمم. اونهم موضوع صحبت اينا نيست (اگر هم بود بازم نمی فهميدم!)
 دوست دارم ياد بگيرم، ولی فعلا توهمين فرانسه اش هم موندم. از پشت کامپيوتر پرتم کردند اونور، چون ميخواستند باهاش کارکنند. ( تکنولوژی امروز بعضی اوقات خيلی اعصاب خورد کنه) منم گفتم يه کم با دست بنويسم که هم دستم راه بيفته، هم اينکه چون تایپ فارسيم کنده، اگه بخواه تایپ کنم وسطش يادم ميره چی ميخواستم   بگم

- بايد ممارست کرد...

 منم ممارست که چه عرض کنم خودم راخفه کردم

* ليبل فارسی هم رسيد. چسبوندمش روی کيبورد. فوق العاده زشت شده و فقط هم به درد خودم ميخوره و بس.

* چند روز پيش با يکی از دوستام پيتزا درست کرديم. جاتون خالی نونش حسابی سفت شده بود، طوری که بابام پرسيد توش براده آهن ريختيد؟؟؟؟؟....... عوض تشکر

ولی بيچاره حق داشت. خلاصه شانس آورديم پامون به دندانپزشکی کشيده نشد. حالا امشب دوباره ميخوام برم روی آنتن ولی اين دفعه درست و حسابی که پوز هر چی آشپز و پيتزا پز رو بزنم

شما کمکم ميکنين؟ ( البته يواشکی...) 

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ،۱۳۸٢

چيز جديد!

عجب!!!!!!!!!................‌ اين چيز....(بهش چی ميگن؟؟...) جای نوشتن رو عوض کردن.... هی ديدم دير مييادا. گفتم لاالااله الله! از دست اين Persianblog. قربونش برم همش يا Error می ده يا اصلا نمياد!! نگو دارن خوشگل خوشگلش می کنن! چقد هم چيز ميز داره! Oh la la!

می خوام يه ياداشت خوشگل بنويسم. حالش نيست!  واسه همين آپديت نمی کردم.

امروز هم کلاس زبان دارم. هنوز مشق هامو ننوشتم!

 

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٢

الو الو ... اينجا ...

من اومدمدلم تنگ شده بود اساسی
هوا خوبه... فکر می کردم گرم باشه، ولی خدا رو شکر نیست. فقط فکر کنم دارم سرما می خورم. از بس یکی رو بوس کردم! هی گفت نکن سرما می خوری! گفتم سرمایی که آدم از تو بخوره، خوردن داره..... این هم نتیجه اش ...........

خلاصه همه چی عالیه جز اختلاف ساعت که همیشه با هم مشکل داشتیم! حتی نمی کنه وارد مذاکره شه، بلکه شاید نتیجه داد! شما ها يه چيری بهش بگين! من که دهنم مو در آورد!   
نویسنده : آسمان ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٢

آخی خدا جون شکرت

*مرسی مرسی مرسی..... هوار تا مرسی

به خاطر پيامها (نمی خوام خودمو لوس کنم) ولی واقعا شادم می کنيد. هنوز يه ماه نشده اين وبلاگ رو باز کردم، کلی دوست پيدا کردم(پشيمونم چرا زودتر تایپ فارسی ياد نگرفتم) محيط اينجا خيل گرمه
Counter ام رفته بالای ۵۰۰. این تشکر کلی، یکی هم مخصوص هدی خانوم گل گلاب که کلی چیز یادم داده (می دونید چیه؟ راستش من تا قبل از آشنایی با ایشون اصلا نمی دونستم وبلاگ چیه!!!......!!!‌ دیگه چه برسه به PersianBlog ) و یاد گرفتن تایپ فارسی (اون هم در بطن امتحانا(درست گفتم؟)) خلاصه کلی شرمندشم اين هم يه گنده واسه تشکر از اين خانوم خوشگله. خدا عمر با برکت به او و همه هدی ها بده (آميیییین...)

*نکته بعدی: چند روز پيش توی يکی از برنامه های تلويزيون فرانسه اين جمله رو ديدم:

«Il faut vivre pour écrire et non pas écrire pour vivre»


معنی فارسيش اينه:

«باید زندگی کرد که نوشت نه آنکه نوشت که زندگی کرد»


قشنگه، نه؟؟؟
یه دنیا توش معنی داره. خودم که کیف کردم. دست سازندش (نمی دونم کیه)، مترجمش (این بنده حقیر) و عمل کنندگانش (همه ما ایشالا) درد نکنه (تکبير...)

*ديگه اينکه دارم می رم سفر... يه جای خيلی دور...خيلی خيلی دور... جايی که فقط ۶ ساعت با اينجا اختلاف ساعت داره... جای همه خالی... از روی ايران هم رد ميشيم (ولی فرود نمي آییم مگه سقوط کنيم). برای همتون هم دوست، هم آشنا بوس می فرستم. شما هم برام دست تکون بدين
چمدونام حاضره، فقط مونده خودم که فردا صبح حاضر ميشم
نگران ننوشتن هم نباشيد. چون اونجا هم اينترنت دارم، واسه همين NO WAY

پس تا بعد.... بدرود....

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ تیر ،۱۳۸٢

چشمهايت را برای خود نگاه دار...

شب بود... ماه پشت ابر بود...
نمی دونم از کجا شروع کنم. از چی بگم. از دل؟
دل يه چيز می گويد، سياست چيز ديگر. عشق يه حرف، نفرت حرف ديگر...
نمی خوام سیاسی حرف بزنم. چون سیاست نمی دانم. هیچ وقت نیاموختم. اما یاد گرفتم که حرف دل را بر آرم، نه با آتش، بلکه با قلم.
می دونم شاید این نوشته طولانی بشه. شاید دارم مقدمه چینی میکنم برای گفتن حرفی که در آخر باید گفته شود. اما چه طوری؟ نمی دانم...

********************


دختری بیست و چند ساله ... همسن و سال انقلاب... انقلابی هنوز هم از آن به عنوان انقلابی نو پا، نهالی تازه کاشته شده ياد می شود. حتی بعد از گذشت ۲۵ سال...
شايد ۷ سال بيشتر نداشت که از ايران رفت... اما نه به انتخاب خود، بلکه به انتخاب کسی که او را مادر می ناميد... کسی که دستش در دستان او بود وقتی سوار هواپيما شد....
در غربت بزرگ شد. در غربت شکل گرفت و هيچگاه روی وطن، روی واقعی وطن را نديد. مزه داشتن پدربزرگ و مادربزرگ را نچشيد. واژه های خاله، عمو، عمه، و دايی برایش مفهومی نداشتند.
برای او دختر دایی ها و پسر خاله هایش چیزی بیش از آدمک های کاغذی نبودند که هر چند وقت یکبار برایش از دیاری که آنرا وطن می نامید به دستش می رسید.....
در و دیوار اتاقش پر بود از عکسهای عمو مسعود و خاله مریم. عمو و خاله ای ساختگی...
گدایی می کرد... روزنامه می فروخت و در هوای سرد و سوزان زمستان های .... برای رهگذرانانی که هیچگاه او برایشان مهم نبود ژيمناسیک بازی می کرد... می خواست پول جمع کند... برای آزادی وطن... او بود تنها فرشته نجات میهن... آری... همیشه در گوشش می خواندند: «بجنگ! در راه آزادی میهنت ...»
زیبا رو بود در کلاس همیشه شاگرد اول. اما هیچگاه پایش به دانشگاه نرسید...
باید می رفت. باید جان را در راه وطن می گذارد:«برو... برو...»، مادرش می گفت. «برو و در راه آزادی میهن بجنگ...»

********************


رفت... بی آنکه بداند به کجا می رود. جوان بود و خام. مغزش را پر کرده بودند از باورهای پوچ... در خواب بود... خواب غفلت...

********************


۷ سال بعد...
به يکباره از خواب پريد. آتش از سر و جانش زبانه می کشيد و او را در خود می سوزاند... او را بردند... با بیش از ۶۰٪ سوختگی به بيمارستانی در غربت...........

********************


«مادر کی به دیدارم می آیی؟» و مادر آن روزی را به ياد آورد که دست در دست او از پلکان هواپيما بالا می رفتند... ۱۸ سال پيش بود... آري... ۱۸ سال پيش... ۱۸ سال در خواب و به يکباره اينچنين از خواب پريدن... چقدر دردناک بود...
آن دستان ديگر برايش دست نيستند... او ديگر آن دختر زيبا روی شرقی نيست. چشمانش بی سو شده اند و دستانش بی حس...

مادر، پدر، با من چه کرديد؟؟؟؟؟؟...


********************


و دستان او خاک وطن را هیچگاه لمس نخواهد کرد...


  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٢

آخ جون...قبول شدم!!!!

آخ جون...قبول شدم!!!!
حتما تعجب کرديد، نه؟ ولی باور بفرماييد من خودم نه تنها تعجب کردم بلکه هم در آوردم... ولی مطمئنم دلیل تعجب شما با من ۱۸۰ درجه فرق می کنه. شما حتما پيش خودتون می گوييد اين بابا که شاهکار نکرده قبول شده... همه قبول ميش!!! اين که آخ جون آخ جون کردن نداره ....

ولی راستش من چون اصلا فکرشو هم نمی کردم و داشتم ديگه خودمو آماده می کردم که يه بار ديگه این درسا رو بگیرم هنوز هم شک دارم که آیا همه چیز به قول معروف okay هست یا نه!!!

البته باید اعتراف کنم که نمره هام همه بدون استثنا ناپلئونی بود، ولی با این وضع زبان فرانسه ام که پدر در می یاره، درس های فیزیک و شیمی و ریاضی خوندن و فهمیدن واقعا مشکله

*نتیجه گیری: دمم گرم! دخمل بسیار باهوش و بااستعدادی هستم پس هم جای شکر داره هم جای امیدواری!   
نویسنده : آسمان ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٢

قول

- قول می دم!
- قول؟؟
- آره قول.
- چه قولی؟
- قول اينکه....
- می دونم می خوای چی بگی. ولی یه چیزی همیشه یادت باشه!
- چی؟
- هیچ وقت قول چيزايی رو که نداری به کسی نده...
- ......
- هميشه روی اون چيزايی که داري حساب کن....

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٢

زندگی

زندگی صحنه زیبای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پوسته بجاست
ای خوش آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.


La vie est la belle scène de l'art
Chacun y chante sa mélodie et quitte la scène
Mais la scène perdure
Heureux la mélodie que l'on confie au vent*


*ممنون از خاله بوسه   
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٢

چه پيش خواهد آمد؟

محسن سازگارا دستگير شد

بشنوید و بخوانيد   
نویسنده : آسمان ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٢

Don’t be in Tension



Don’t be in Tension
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
The moment you are in tension
You will lose your attention
Then you are in total confusion
and you’ll feel irritation
This may spoil your personal relation
Ultimately, you won’t get co-operation
And get things into complication
Then your BP may raise caution
And you may have to take medication
Why not try understanding the situation
And try to think about the solution
Many problems will be solved by discussion
Which will work out better in your profession
Don’t think it’s my free suggestion
It is only for your prevention
If you understand my intention
You’ll never come again into tension!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~   

نویسنده : آسمان ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٢

ز گهواره تا گور دانش بجوی....

یه کم وقت می خوام چون دارم بعضی چيزا رو ياد مي گيرم ... مثل لينک گذاشتن و اين حرف ها...
اينم جالبه (ممنون از مژده)   
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٢

همه چی قر و قاطی بود...

خريد خونه... ظرف شوری.... جارو زني.... تمیز کردن اتاقی که ۳ ماه فقط توش ریختی و پاشیدی و جمع نکردی.... آشپزخونه ای که فقط خدا میدونه روی گاز و کنار سطل آشغالش چه خبره..... اونوقت هی می گن چرا جوونای امروز کار نمی کنن ( کسی هم مگه تا حالا گفته همچین حرفی رو؟؟؟)

ولی خیالی نیست. چرا؟ چون می دونی تعطيلی و درس نداری بخونی چی از اين بهتر.... پس بذار هر کی هر چی دوست داره بگه....   
نویسنده : آسمان ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٢

آخيش...........

راحت شدم... ولی اگه بدونين چی کشيدم...
فکر کنم خيلی از شماها با من و امثال من همدردین...
نمی دونم اینها که سوال امتحان طرح می کنند با ماها چه سر دشمنی دارند. والا ما که با کسی دشمنی نداریم. ولی اینا انگار ارث باباشونو از ما طلب دارند و تازه سر امتحان و سوال طرح کردن يادشون می افته که اونو طلب کنن.
حالا اين که تازه اولشه. جواب ها هفته ديگه مياد بيرون و اونوقته که...... اگه زبونم لال اون اتفاقی...... که نبايد بيفته ...... بيفته....... ديگه اونوقت ديگه خودتون ديگه حساب کنید ديگه......


*در ضمن مثل اینکه تهران يه خبرهايی شده.............
توی BBC خوندم...

این عکس ها رو هم ببینبد......


اینم یکی برام فرستاده. تقدیم به همه یارهای دبستانی   
نویسنده : آسمان ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٢

جايی نرين..... دارم ميام ......

زودی برمی گردم... فقط يکی دوروز مونده ٬ اینم بگذره هم من راحت ميشم هم شما!!!!!!!!......   
نویسنده : آسمان ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٢

Awesome.................


Awesome

  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٢

محبوبه هم رفت......

محبوبه هم رفت......   
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٢

George Carlin Comedy


Listen
Or Take a look @ This

Thank you all... Thank you...Been a little while sinve I've been ... I'd lile to talk a little bit about the war in the Persian Golf.. You know my favorite part of that war? It was the first war that we ever had that was on every channel + Cable. And the war got put radings too. didn't it??....
well we like war...
well war like people
well, we like war because we are good at it... because we get a lot of practice
This country is only 200 years old and already we have had 10 Major wars!!!!!....we average of major war every 20 years in this country... So we are GOOD at it.....
and it is a good thing we are and we are not good at anything else anymore ...ha??....

That's our hobby...That's our FUCKING job. That's our FUCKING job.
Now we are bombing brown people... Just because they are BROWN............

I don't just role over when I am told to. sad to say that most Americans just role over on command, not me.... I have certain rules I live by...

Listen to the rules he believes yourselves...

  

نویسنده : آسمان ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٢

يه خبر بسيار خوب....

يه خبر بسيار خوب....
"پ" رو ياد گرفتم
مرسی از هدی



اينم ببينيد ... گرچه ميدونم خيلی بی ربطه   
نویسنده : آسمان ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٢

تشکر

با تشکر از علی خان گل گلاب که اينو در اختيار من گذاشت
ولی اینم که P نداره
شا يد هم داره ولی من چشمم نميبينه
  
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٢

حرف P

کی ميدونه من چه طوری ميتونم حرف "P" رو به فارسی Type کنم؟؟؟؟؟؟؟ البته با کيبورد فرانسوی. ممنون ميشم   
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٢

First Try!

. سلام دوباره منم! وای چقدر این تايب* فارسی سخته . کلی طول کشيد تا همین يه ذره را تايب کردم.
*منظور Typeهست . نتونستم حرف"P" را بیدا** کنم.
Now We Start writing in English, Good job so far, isn't it??
** Same Problem!   
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٢

My First Link

My First Link: Photos from Tehran   

نویسنده : آسمان ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٢

testing..........

Just testing, hello.... one two three,.... testing.......   
نویسنده : آسمان ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٢

Persian Typing!!!!!!

سلام hehe! I can't type Persian The word "Salam" took me about 3 mins to type! Does anybody here know how I can get Persian Lables for my keybaord? Cause I am really eager to learn Persian typing....
  
نویسنده : آسمان ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٢